|
سه شنبه 25 / 10 / 1390برچسب:, :: 10:37 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
شب را تا سپیده صبح به (خیال) و چشمانم را به خاطر شبهای تار روئیاها ، زنده به التماس دعا نشستم.جز بیداری شب و ملامت روز عاید اسغاثه دستان حاجتم، ثانیه هایی بود که تقدیر زیرکانه می دزدید بی انکه بدانم هنوز در التماس بچه گیهایم به دنبال کدام آرزوی خویش میگشتم ،خواب زمانه مرا به اندوه خود کشانده است.منی که هنوز پا به ظهور خویش، باید سلام را تمام میکردم.چگونه به رشد نسترن بذر امید میدادم! افسوس خاک آستینم بود و چشمانم به غبار خاکستر آلوده!!! تلاش بیهوده بود، کسی به ما دل نمی بست !!!!!!
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |